روایت دختر سردار حسینی مطلق از دو شهادت پدر از برگشت از مرگ در جنگ تا شناسایی با انگشتر
خبرگزاری نام: دختر سردار شهید بهرام حسینی مطلق با روایت خاطراتی از دوران دفاع مقدس و شهادت پدرش در حمله به حوالی بیت رهبری، از تجربه ای سخن اظهار داشت که بگفته او، پدرش یک دفعه در جنگ ایران و عراق تا مرز شهادت پیش رفت و بار دیگر در حمله اخیر جان باخت؛ روایتی که با جزییات تعجب آور از نحوه شناسایی و انتقال پیکر او هم راه است.
به گزارش خبرگزاری نام به نقل از خبر آنلاین، زهرا حسینی مطلق، دختر سردار شهید بهرام حسینی مطلق جانشین معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح، در روایت هایی از زندگی و شهادت پدرش، ضمن اشاره به یکی از عملیات های دوران دفاع مقدس اظهار داشت: «سال ۱۳۵۹ گلوله ای مستقیم به سر پدرم به هدف خوردن کرد، اما به سبب کلاه آهنی که بر سر داشت، جان سالم به در برد.» بگفته او، پدرش بعدها تعریف کرده بود که بعد از به هدف خوردن گلوله، احساس کرده روحش از بدن جدا شده و از بالا پیکر خود و نیروهای عراقی را مشاهده می کند.
حسینی مطلق اضافه کرد: «پدرم می گفت در همان لحظه به یاد مادرم افتادم که سن بالایی داشت و با خودم گفتم پس از من او چه خواهد نمود. همان فکر موجب شد از قافله شهدا جا بمانم و باردیگر به جسمم برگردم.» به نقل از ایشان، پدرش بعد از چند ساعت به هوش آمد؛ در حالیکه همرزمانش تصور کرده بودند او شهید شده و محل را ترک کرده بودند. او خودرا به عقب رساند و نجات یافت.
دختر این فرمانده شهید سپس به شهادت پدرش در حمله روز نهم اسفند به حوالی بیت رهبری اشاره نمود و اظهار داشت: «پدرم آن روز در جلسه شورایعالی امنیت ملی، در نزدیکی بیت رهبری و در کنار دیگر فرماندهان حضور داشت و همان جا به شهادت رسید.»
او درباره ی نحوه شناسایی پیکر پدرش نیز اظهار داشت: «تا غروب روز بعد هیچ اثری از پدر پیدا نشده بود. برادرم با مادرم تماس گرفت و گفت تنها نشانه ای که پیدا کرده ایم، تکه ای از دست راست باباست که از روی انگشترش شناسایی شده است.»
حسینی مطلق با اشاره به اینکه صدای انفجارها بازهم شنیده می شد، اضافه کرد: «دو برادرم در همان شرایط، هر آن چه از پیکر پدر پیدا می کردند جمع آوری کردند. حتی امدادگران هم به سبب ادامه انفجارها محل را ترک کرده بودند.»
او در انتها با نقل روایت برادرش اظهار داشت: «برادرم می گفت همیشه بابا من را در آغوش می گرفت، اما این دفعه من بابا را در آغوش گرفتم. پیکر او آن قدر سبک شده بود که شاید چهار یا پنج کیلو بیشتر وزن نداشت. او را روی موتور تا معراج شهدا بردم و خودم تحویل دادم.»
خلاصه اینکه او در آخر با نقل روایت برادرش گفت: برادرم می گفت همیشه بابا من را در آغوش می گرفت، اما این دفعه من بابا را در آغوش گرفتم. پیکر او آن قدر سبک شده بود که شاید چهار یا پنج کیلو بیشتر وزن نداشت.
منبع: namna.ir
این مطلب نام را می پسندید؟
(0)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان نام در مورد این مطلب